روژین

 

روستای زالیان. گردنه ی زالیان. لرستان. زمستان 92.

عزيزم ... به او بگو همه خوش حال ايم از حالِ ت و نگران ايم از نبودنِ ت. زندگي ت شهد تر از عسل، شيرين تر از نقل و شكر، اما جان شيرين، بكوش به اطاعت، تا راهِ عبادت ت بدن. بهتر از عسل، اطاعته، عبادته. نزدیک باش، دوری نکن. اطراف همه مکاری و نیرنگ ه. هرچه هست در درون توست. من بسیار بسیطَ م. در فراخنای زمانَ م. اما در وتر سکونَ م. همه هستی ام. جمعِ در توام. من رو به تاریکی نبر. من رو به تنهایی نبر. من رو به همه بگو. نشان َم بده. به خودت، به همه. چرا در رنج دادن خودت می کوشی؟! من همیشه بر تو صبر و آسایش خواستم. جمالِ ت دادم، اما تو همه در جلال میری، در قهر از همه پیشی گرفتی. ولی من گوی جمال دادمِ ت.

یاد بیار چه گذشت که تو رو این دادن. برای همه وصل هست، اما وصلِ که و وصلِ چه؟! وصل اون که به دل وصل کردی ... جا دادی ش. در امان نیستی از امتحان. راه عبور از امتحان هم اینه که بهایی که به غیر دادی و میدی، بگیری و به هستِ ت بدی.

من بالغه ی نورم. اوج سرورم. به عرش اعلا بندم. به او ادنا سکونَ م.

آره جان شیرین ... راهِ ت رو زدند. اغوا گری می کنن. رقیب بر جان میشینه. تو به دست خود در جان ننشانِ ش.

نوزده بوسه به لب های خودت بده.

 

*پیش آن سلسله مو ... مشتِ ما ... وا شده بود

وسطِ این همه کوه ... تیشه، رسوا شده بود

همه بر ساحل عشق ... تشنه می رقصیدند

روحِ مرموزِ عطش ... مثل دریا شده بود

گرچه، ای دف زن مست ... شیشه ی  باده ی شکست

یک بغل مستی و نور ... قسمتِ ما شده بود

دیدم اهریمنِ شب، در شبِ کشتنِ خویش

آنـقـَدَر مِـی زده بود ... تا اهورا شده بود

رفته بودم به بـَرَش ... پیــرُهن پاره کنم

یوسف از فرطِ جنون ... مستِ لیلا شده بود

چنگ بر خاک زدم ... تا به چنگَ ش بکِشم

دیدم از روزن خاک ... محوِ بالا شده بود

باز غوغا شده بود ... باز غوغا شده بود

بهترین لحظه ی عشق ...  با تو پیدا شده بود

 

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

مرتضی امیری اسفندقه

چند ماهی بود، شعری ... بر لبَ م جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم، اما ... سُـست ...  با اکراه گفتم
امشب از یُـمن نگاهَ ت ...  ای نگاهَ ت باغِ  رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل ... دلخواه گفتم
شاد ... در ایوان نشستم با تو ... در مهتاب ... بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم ... زیرِ نورِ ماه ... گفتم
نیمه‌شب شد ... شب‌به‌خیری گفتم و ... اشکی فشاندم
وقت رفتن ... یک غزل هم با ردیفِ آه ... گفتم
باز می‌گشتم به خانه ... مست از افسونِ شعرت
مُـسـتـزادی عاشقانه ... در میان راه گفتم
قطعه‌ای را هم که می‌خوانی ... همان شب ... مست و بی‌خود
خواب بودم ... خواب می‌دیدم تو را ... ناگاه گفتم

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

مهدی عابدینی

چون صید ... به دامِ تو ... به هرلحظه شکارم

ای طـُرفه نگارم

از دوریِ صیاد، دگر تاب ندارم

رفته ست قرارم

چون آهوی گم گشته ... به هر سوی دوانم

رهایی نتوانم

تا دام در آغوش نگیرم ... نگران ام

آه از دل زارم

از ناوک مژگان ... چو دو صد تیر پرانی

بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید، اگر رو بکشانی

وای از شب تارم

در بند و گرفتار ... بر آن سلسه مویَ م

خلاص از تو نجویم

از دیده ... رهِ کوی تو با اشک بشویم

 با حال نزارم

برخیز ... که داد از من بیچاره ستانی

دردم چو ندانی

بنشین ... که شرر در دل تنگم بنشانی

لختی به کنارم

تا آن لبِ شیرین به سخن باز گشایی

خوش جلوه نمایی

ای بُـرده امان از دل عشاق ... کجایی؟

تا سجده گزارم

گر بوی تو را ... باد به منزل برساند

جانم برهاند

ورنه ... ز وجودم اثری هیچ نماند

جز گرد و غبارم ...

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

افشین یدالهی

گاهی ... مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی ... تمام حادثه از دست می رود

گاهی ... همان کسی که دم از عقل می زند

در راهِ هوشیاری خود ... مست می رود

گاهی ... غریبه ای که ... به سختی به دل نشست

وقتی که قلبِ خون شده، بشکست  ... می رود

اول ... اگر چه، با سخن از عشق ... آمده

آخر ... خلاف آنچه که گفته ست ... می رود

وای از غرورِ تاز ه به دوران رسیده ای

وقتی ... میانِ طایفه ای پست ... می رود

گاهی ...کسی نشسته ... که غوغا به پا کند

وقتی ... غبارِ معرکه بنشست ... می رود

اینجا، کسی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری ... همیشه به پیوست، می رود

این لحظه ها که قیمتِ قدِ کمانِ ماست

تیری ست بی نشانه ... که از شست می رود

بیراهه ها ... به مقصد خود چه ساده می رسند

اما مسیر جاده ... به بن بست می رود

هرچند مضحک است و ... پر از خنده های تلخ

بر ما ... هر آنچه که لایق مان هست ... می رود

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

حافظ ایمانی

من از می زادگان ام ... جدّ ِ من انگور عرفانی ست

و نامَ م حافظِ بنِ مولویِّ بنِ خراسانی ست

و آئینَ م ... نظر انداختن بر روی خوبان شد

و دینَ م ... مهرورزی ... مهربانی ... مهرافشانی ست

و قلبَ م می طپد با شوق ... با شولایی از آغوش

و لب هایَ م که سرخ ِسرخ ... سرگرم غزل خوانی ست

و طبعَ م چون سرشت بادها ... آزادِ عصیان است

و لبخندم ... اعشاءِ بوسه های پاک و ربّانی ست

سعیدم خوانده اند ... از بس سعادتمند و خوش بخت ام

شهیدم خواستند ای دوست ... رگ های من ایمانی ست

صدایَ م لهجة ُالاحزانِ داوودی است الحــانَ ش

و شعرم ... مجلسِ رقصِ دراویشِ سلیمانی ست

شرابَ م در سماعِ چرخ های آسمان جوشید

دفَ م ... طوفان ِ هیجا ... جمع نیروهای کیهانی ست

حروفَ م ... واژه ای محض است در این جمله ی آخر

و ذکرم ... چهچهِ سوسن- بیان ِ بلبلی فانی ست

و اسمَ م ... اسم اعظم نیست ... اما سِرّ اعظم هست

و چشمَ م ... شمس تبریزی تر از ... حالی که می دانی ست

لباسَ م ... قرمزِ برّاق ... چون خون در وضوی عشق

نگارم ...کشته در صحراست ... چون یحیاست ... قربانی ست

نمازم رو به دریاهاست ... هر جا آسمان آبی ست

سکوتَ م صحبت گل هاست ... بارانِ فراوانی ست

مکانَ م ... ! هر کجا باشم همان تنهای ِ در خویش ام

زمانَ م فرصت خلسه است ... هنگام پری خوانی ست

و نورم، هستی باقی ... خودم ساغر ... خودم ساقی

و دستانَ م ... سخاوت نوش ِ خَمر و خُـمره گردانی ست

سجودم ... ! آشکارا راز دیدم ... خاکِ مطلق بود

وجودم ... باز دیدم بسته ی الطاف پنهانی ست

اگر شاعرترین روح ام ... خودم شعر خودم هستم

نگو حافظ  ... نگو دیگر ... که جای گفتَ ش اینجا نیست!

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

 علیرضا بدیع

سخت دل دادی به ما و ... ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت ... دلبر داشتی
از دلِ من تا لبِ تو ... راه چندانی نبود
من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی
قلب من، چون سکه های از رواج افتاده بود
آنچه در پیراهن من بود ... باور داشتی
شر عشقَ ت را ... من از شور پدر، پرورده ام
قصد خون خلق را ... از شیر مادر داشتی
دشتی از آهو درین چشمَ ت به قشلاق آمده ...
جنگلی از ببر ... در آن چشم دیگر داشتی
پشت پلکَ م زنده رودی از نفس افتاده بود
روی لب هایَ ت، گلابِ نابِ قمصر داشتی
خاطراتَ م را چه خواهی کرد ... ؟!  گیرم باد برد ...!!!
بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی ... ؟!

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = 

 

عبدالمهدی نوری

می خندی و لباس شب از شهر می دری

اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!

دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم

در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری

خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو

برداری  از هراس  "رضـــا شاه "  روسری

باور نکردنی است پس از قرنها هنـــوز

چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است

جنگــی نبـــوده است  بــــه ایـــن نابرابری!

زیبــــــاترین لبــاس جهان است بر تنت

از تن اگــــر هر آنچه که داری ، درآوری

"از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست"

از دوست بگذرم ... کـــه تــو از دوست بهتری!

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

غلام رضا طریقی

روسری  وا  می کنی ... خورشید عینک می زند
دسته گل غش می کند ... پروانه پشتک می زند

کفش در می آوری ...  قالی علامت می دهد
جامه از تن می کَـنی ... آیینه چشمک می زند

هرکسی از ظّن خود، در خانه یارت می شود
گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند !

میوه ها با پای خود، تا پیش دستی می دوند ...
آن طرف، کتری ... به پای خویش فندک می زند

روبرویَ م می نشینی، جشن بر پا می شود
صندلی دف می نوازد ...  میز تنبک می زند

درد دل ها ... از لبَ ت تا گوشِ من ... صف می کشند
پیش از آن، چشمَ ت به چشم من، پیامک می زند

عشقِ من ... این روزها با اینکه درگیرِ توام
باز هم قلبَ م برای قبل ها ... لک میزند

زندگی، گرچه برای پر زدن  می سازدش
عاقبت ... نخ را به پای بادبادک میزند

عشق ... گاهی با پرِ قو ... صخره را می پرورد
گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند

باز هم ... با بوسه ای ... راه تو را می بندم و ...
حرف آخر را ... همین لب های کوچک ... می زند

 = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

شروین سلیمانی

نَحنُ ... یک شب با عیالِ مرتبط ... فی دارُ نا

هردو خوابیدیم بعد از خستگی ... از کارُ نا !!

اهل بیتَ م پیشِ ما ... زیر پتو خوابیده بود

جـفتـُنا، همرازُنا، محبوبـُنا، دلدارُ نا

ناگهان آمد صدای اَلعجیبی مِن حیاط

کـَرد  ما را نصفِ لیل ... از خواب خوش، بیدارُ نا

سایه‌ای افتاد عَلی الدیوار و ... نَحنُ شاهِدون

دزدی آمد فی حیاطی ... از سر دیوارُ نا

دزد بی دین، یـَفتـَحُ البابُ العمارت ... چارتاق

یـَدخلُ فی البیت ... پاورچین ... مِنَ الــتـالارُ نا

با تجاوز به حریم بیت ... در ما زنده شد

حس پیکار و جهاد و غیرت و ... ایثارُ نا

من که خود از امت در صحنه بودم کل عمر !!

خواستم تا بپرم در صحنه چون انصارُ نا ... !!

خواستم برخیزم و اینقد ضربه ... تا یـَموت

یادم آمد ... نَحنُ عریانی و ... بی شلوارُ نا

اهل بیتَ م قالـَتـی گوشی به پچ پچ ... مطلبی

کرد ما را منصرف مِن نیتِ  پیکارُ نا

زوجـتی قالَ که حاجی جان! به روی خود نیار

تا بـَرَد اموالــُنا ... این دزد ... فی انـظارُ نا

مالِ دنیا هست از چرک کفِ ید ... پست‌تر

أَنـتَ هم هستی ردیف و توپ و مایه دارُ نا

جنگ با خصمِ دنی ... هست از اهمِ واجبات

نیست لیکن جنگ، بی شلوار ... فی کـِردارُ نا

نزد  ما ... شلوار یعنی دین و ناموس و هدف

هست هر ارزش از این شلوارُ نا ... سرشارُ نا

گرچه تکلیف است بر ما حفظ مال و جان ... ولی

حفظ ارزش ها مهم تر باشد از هرکارُ نا

دزد می‌بُــرد از درِ پشتی اساسِ بیت را ...

نَحنُ او را نـَنـظـَرون ... عینِ تـُرُب ... بی عارُ نا

بی مروت ... مثل جارو، بیت را خالی نمود

بـُرد حتا آن خبیث ... از جـیـبـُنـا خودکارُ نا

از تمامِ آنچه نَحنُ توی منزل داشتیم

ماند ... تنها این پتویِ پشمی و گلدارُ نا

ما ... کما فی السابق آنجا مضطرب ... تحتُ الـپـتـو

جـُم نمیخوردیم هیچ ... انگار که مردارُ نا

گرچه عاجز بودم از پیکارِ آن نـَرِّه حِـمار

لیک می‌دادم به او فحشِ بد و کشدارُ نا

مشتِ محکم بر دهان یاوه‌گویَ ش می زدم

با نثارِ فحش ... مِن تَحتُ الـپـتـو ... هر بارُ نا

لحظه‌ها ... در بُرهه ي حساسِ فعلی ... می‌گذشت

لحظه‌ای صدبار می‌کردیم استـغفارُ نا

منتظر بودیم شَـرَّش کم شود از رأسـُــنا

تا خَـرَج مِن بـَـیـتِـــنـا ... آن دزدُ لاکردارُ نا

ذالکَ السارق ... ولیکن بی خیال ما نشد

کم کم آمد فی اتاقِ خوابـِـنـا ... دیدارُ نا

 

نَحنُ هم از رؤیتَ ش آنقدر ترسیدیم که ...

خیس شد نصف تشک ... مِن نـشتیِ اِدرارُ نا

خواست بردارد پتویِ روی ما را آن خبیث

من دگر جایز ندیدم صبر ... در رفتارُ نا

رأس خود خارج نمودم یکهو از زیرِ پتو

زل زدم در چشمِ دزدِ کافر و غـَدّارُ نا

هشت، نـُه ریشتر به خود لرزیدم از فرطِ الـهراس

دزد بی وجدان ولی ... انگار لا  انگارُ نا

یـَأخُـذُ الـدزد، اَلــپتو را و ... به شدت می‌کشید

من گرفتم با یـَد و دندان پتو ... ناچارُ نا

زوجـَتـی غش کرد فی این صحنه و ... ما را گذاشت

در چنین میدان حساسی ... تک و بی یارُ نا

گفتم ای دزد لعین ... هـذا الـپـَتـو را بی خیال

در عوض بردار کـُلِ دِرهم و دینارُ نا

نوش جانـَ ک ... هرچه دزدیدی ولی این را نـَبـَر

اَلـپتـو حق مسلم هست ... فی مِعیارُ نا

دزد قالَ : ول کن، أُطـلب مَن فقط ... هذا الـپتـو

آخرش ول می کنی ... پس هی نده آزارُ نا

الحکایت ... آن پتو را زد کنار از رویِ مان

شد هویدا قـُمبلونا ... سرخ شد رخسارُ نا !!

تازه با أخذِ پتو هم ... لا ذَهَب مِن بَیت و ... بعد

کارهایی یـَفعلوا ...که گرد شد أبــصارُ نا !!

یَخرجُ مِن جیب شلوارش موبایل و ... می‌گرفت

فیلم و عکس از نَحنُ در آن وضعِ ناهنجارُ نا

کرد مجبورم که بنشینم، سپس دولا شوم !!

هرچه گفت انجام دادم ... لیک بالاجبارُ نا

اولش سرسخت بودم در قبالِ آنچه خواست

آخر اما کرد با تهدیدُ نا ... وادارُ نا

بی تسامح ... کارهایی یَـفعلوا ... زشت و قبیح

بی بلا نسبت ... تریلی کرد فی بلوارُ نا

فی تمام صحنه‌ها هم، فیلم از ما می‌گرفت

تا مَعَ المدرک، درآرد بعد از آن ... دمّــارُ نا

شد بلوتوث فیلمِ ما ... فی گوشیونِ کـُلِ خلق

پیش مردم با فضاحت فاش شد ... اسرارُ نا

بس که بی شلوار چسبیدیم به یک ألـپـتـو

آخرش پیچید دست اجنبی ... طومارُ نا

هم پتو ... هم آبرو ... هم مالِ مان، بر باد رفت

مابقیِ زندگی هم ... کانَ زهرمارُ نا ...

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 

و موسیقی های غریب این پست ادامه خواهند داشت و افزون خواهند شد ...

اما فعلا :

 از "علیرضا عصار" ، "بن بست" رو بشنویم.

"ای دل ... همین جا لنگ شو" ... از گروه ارزنده "تریولت".

و بشنویم که چه "کاسه ای زیر نیم کاسه" ی "امیرعظیمی" پنهان ه.

"کاکو باند" رو با این ترانه بشناسیم. "هرچه بادا باد ..."

گرچه در ماه دهم ایم، ولی یاد "ماه هفتم" رو با "مازیار فلاحی" زنده می کنم.

"محمد عیزاده  و زخم" های همیشگی ش.

"تو شاهدی ای غم" !!! با اجرای جدید "پوران دخت دانایی" .

یاد ویگن بخیر ...  با "فنجان طلا" ش.

ترانه ی یونانی زیبای "Thelon a ta pio" از "Fani Drakopoulou" .

ترانه معروف "Aksam_Olur_Karanliga_Kalirsin" رو "Gulay" بسیار زیبا اجرا کرده.

"رسول دیندار" در این سبک استاده. "Yagmurum Damlalari" .

"گریان" رو از "روزبه" بشنویم.

"گل های کوردستان" عزیزم از فیلم "گل های کرکوک" .

 

پنج قطعه ی فوق متفاوت از گروه موسیقی سنتی " ول شده گان" !!!! به هیچ وجه در دانلود کردن ش، ریسک نکنین. بی نظیره ...

آخه به تو چه ای صنم

هورمون

این دل

اوسگلا باید برقصن

دوس ش دارم ... اما

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - =

 * شعر ابتدای وبلاگ از  ارفع السادات توحیدی ست.

**عکس ابتدای پست رو سال گذشته گرفتم. روستای زالیان. گردنه ی زالیان. لرستان. زمستان 92.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 4:20 توسط عبدالله قوامی|


آخرين مطالب
» خاطراتَ م را چه خواهی کرد ... ؟! گیرم باد برد ...!!!
» مه ر د بلبل به پرسم نوم و نشونت ... هه گل اي ...
» سال نو ... بهار نو ... مبارک
» به لولیان ... پری وشان ... سبو و سیب هدیه کن
» چله‌نشینانِ زمستان
» دفتری از سِحر مطلق ... پیش چشمش باز بود
» واقعه ی کم تحمل ها ...
» بعد از واقعه ...
» تا روز واقعه ...
» بگردم دور تو ... دور نگاهت
Design By : Pichak